تبليغاتX
Love Is God Face

Love Is God Face

سال نو مبـــــــــارک

 
بوی باران ، بوی سبزه ، بوی خاک
شاخه‌های شسته ، باران خورده ، پاک
آسمان آبی و ابر سپید
برگهای سبز بید
عطر نرگس ، رقص باد
نغمه شوق پرستوهای شاد
خلوت گرم کبوترهای مست
نرم نرمک میرسد اینک بهار
خوش بحال روزگار
خوش بحال چشمه‌ها و دشتها
خوش بحال دانه‌ها و سبزه‌ها
خوش بحال غنچه‌های نیمه‌باز
خوش بحال دختر میخک که میخندد به ناز
خوش بحال جام لبریز از شراب
خوش بحال آفتاب
ای دل من گرچه در این روزگار
جامه رنگین نمی‌پوشی بکام، باده رنگین نمی‌بینی به جام
نقل وسبزه در میان سفره نیست جامت از آن می که می‌باید تهی است؛
ای دریغ از تو اگر چون گل نرقصی با نسیم ای دریغ از من اگر مستم نسازد آفتاب
ای دریغ از ما اگر کامی نگیریم از بهار
گر نکوبی شیشه غم را به سنگ هفت رنگش می‌شود هفتاد رنگ

+ نوشته شده در  دوشنبه یکم فروردین 1390ساعت 2:6  توسط Daniel  | 

راز....

پرده، اندكي كنار رفت و هزار راز روي زمين ريخت.
رازي به اسم درخت، رازي به اسم پرنده، رازي به اسم انسان.
رازي به اسم هر چه كه مي داني. و باز پرده فرا آمد و فرو افتاد.

و آدمي اين سوي پرده ماند با بهتي عظيم به نام زندگي، كه هر سنگ ريزه اش به رازي آغشته بود و از هر لحظه اي رازي مي چكيد.
در اين سوي رازناك پرده، آدميان سه دسته شدند.

گروهي گفتند: هرگز رازي نبوده، هرگز رازي نيست و رازها را ناديده انگاشتند و پشت به راز و زندگي زيستند. خدا نام آنها را گمشدگان گذاشت.

و گروهي ديگر گفتند: رازي هست، اما عقل و توان نيز هست. ما رازها را مي گشاييم. و مغرورانه رفتند تا گره راز و زندگي را بگشايند. خدا گفت: توفيق با شما باد، به پاس تلاشتان پاداش خواهيد گرفت. اما بترسيد كه در گشودن همان راز نخستين وابمانيد.

و گروه سوم اما، سرمايه اي جز حيرت نداشتند و گفتند: در پس هر راز، رازي است و در دل هر راز، رازي. جهان راز است و تو رازي و ما راز. تو بگو كه چه بايد كرد و چگونه بايد رفت.

خدا گفت: نام شما را مومن مي گذارم، خود، شما را راه خواهم برد. دستتان را به من بدهيد. آنها دستشان را به خدا دادند و خدا آنان را از لابلاي رازها عبور داد و در هرعبور رازي گشوده شد.

و روزي فرشته اي در دفتر خود نوشت: زندگي به پايان رسيد. و نام گروه نخست از دفتر آدميان خط خورد، گروه دوم در گشودن راز اولين واماند و تنها آنان كه دست در دست خدا دادند از هستي رازناك به سلامت گذشتند.

+ نوشته شده در  شنبه چهاردهم اسفند 1389ساعت 19:6  توسط Daniel  | 

قدر هز لحظه از زندگیت و بدون!

ارزش يک خواهر را،
از کسي بپرس
که آن را ندارد.
To realize The value of a sister Ask someone
Who doesn't have one.





ارزش ده سال را،
از زوج هائي بپرس که
تازه از هم جدا شده اند.
To realize The value of ten years:
Ask a newly
Divorced couple.





ارزش چهار سال را،
از يک فارغ التحصيل دانشگاه بپرس.
To realize The value of four years:
Ask a graduate.





ارزش يک سال را،
از دانش آموزي بپرس که
در امتحان نهائي
مردود شده است.
To realize The value of one year:
Ask a student who
Has failed a final exam.





ارزش يک ماه را،
از مادري بپرس که
کودک نارس به دنيا آورده است.
To realize The value of one month:
Ask a mother who has given birth to a premature baby.





ارزش يک هفته را،
از ويراستار يک مجله هفتگي بپرس.
To realize
The value of one week:
Ask an editor of a weekly newspaper.





ارزش يک ساعت را،
ازعاشقاني بپرس که
در انتظار زمان قرار ملاقات هستند.
To realize The value of one hour:
Ask the lovers who are waiting to meet.





ارزش يک دقيقه را،
از کسي بپرس که
به قطار، اتوبوس يا هواپيما نرسيده است.
To realize The value of one minute:
Ask a person who has missed the train, bus or plane.





ارزش يک ثانيه را،
از کسي بپرس که
از حادثه اي جان سالم به در برده است.
To realize The value of one-second:
Ask a person who has survived an accident.




ارزش يک ميلي ثانيه را،
از کسي بپرس که در مسابقات المپيک،
مدال نقره برده است.
To realize The value of one millisecond:
Ask the person who has won a silver medal in the Olympics.




زمان براي هيچکس صبر نمي کند.
قدر هر لحظه خود را بدانيد.
قدر آن را بيشتر خواهيد دانست، اگر بتوانيد آن را با ديگران نيز تقسيم کنيد.
Time waits for no one. Treasure every moment you have.
You will treasure it even more when you can share it with someone special.




براي پي بردن به ارزش يک دوست،
آن را از دست بده.
To realize the value of a friend:
Lose one.

+ نوشته شده در  دوشنبه نهم اسفند 1389ساعت 20:24  توسط Daniel  | 

یه کم بخــــــــــــــــند(نسخه یادتون نره..........)


خانمی وارد داروخانه می‌شه و به دکتر داروساز می‌گه که به سیانور احتیاج داره! داروسازه می‌گه واسه چی سیانور می‌‌خوای؟ خانمه توضیح می‌ده که لازمه شوهرش را مسموم کنه.

چشم‌های داروسازه چهارتا می‌شه و می گه: خدا رحم کنه، خانوم من نمی‌تونم به شما سیانور بدم که برید و شوهرتان را بکُشید! این بر خلاف قوانینه! من مجوز کارم را از دست خواهم داد..... هر دوی ما را زندانی خواهند کرد و دیگه بدتر از این نمی شه! نه خانوم، نـــه! شما حق ندارید سیانور داشته باشید و حداقل من به شما سیانور نخواهم داد

بعد از این حرف خانمه دستش رو می بره داخل کیفش و از اون یه عکس میاره بیرون؛ عکسی که در اون شوهرش و زن داروسازه توی یه رستوران داشتند شام می‌خوردند. داروسازه به عکسه نگاه می کنه و می گه: چرا به من نگفته بودید که نسخه دارید؟!

+ نوشته شده در  یکشنبه هفدهم بهمن 1389ساعت 19:26  توسط Daniel  | 

عجب صبري خدا دارد !


اگر من جاي او بودم .


همان يك لحظه اوّل ، كه اوّل ظلم را مي ديدم از مخلوق بي وجدان ،

 جهان را با همه زيبايي و زشتي ، به روي يكدگر ، ويرانه مي كردم .

 


عجب صبري خدا دارد !


اگر من جاي او بودم .


كه در همسايه صدها گرسنه ، چند بزمي گرم عيش و نوش مي ديدم ،

 نخستين نعره مستانه را خاموش آندم ، بر لب پيمانه مي كردم .

 


عجب صبري خدا دارد !


اگر من جاي او بودم .


كه مي ديدم يكي عريان و لرزان و ديگري پوشيده از صد جامه رنگين ،

 زمين و آسمان را واژگون مستانه مي كردم .

 


عجب صبري خدا دارد !  


اگر من جاي او بودم .


نه طاعت مي پذيرفتم ، نه گوش از بهر استغفار اين بيدادگرها تيز كرده ،

 پاره پاره در كف زاهد نمايان ، سبحه صد دانه مي كردم .

 


عجب صبري خدا دارد !


اگر من جاي او بودم .


براي خاطر تنها يكي مجنون صحرا گرد بي سامان ، هزاران ليلي

 

 ناز آفرين را كو به كو ، آواره و ديوانه مي كردم .
 

 


عجب صبري خدا دارد !


اگر من جاي او بودم .


به گرد شمع سوزان دل عشّاق سرگردان ،

 سراپاي وجود بي وفا معشوق را ، پروانه مي كردم .

 

 

عجب صبري خدا دارد !


اگر من جاي او بودم .


به عرش كبريايي ، با همه صبر خدايي ، تا كه مي ديدم عزيز نابجايي ،

 

 ناز بر يك ناروا گرديده خواري مي فروشد ،

 

گردش اين چرخ را وارونه ، بي صبرانه مي كردم .

 

 

 عجب صبري خدا دارد !


اگر من جاي او بودم .


كه مي ديدم مشوّش عارف و عامي ، ز برق فتنه اين علم عالم سوز

 

 مردم كش ، به جز انديشه عشق و وفا ،

 

 معدوم هر فكري ، در اين دنياي پر افسانه مي كردم .

 


عجب صبري خدا دارد !


چرا من جاي او باشم .


همين بهتر كه او خود جاي خود بنشسته و تاب تماشاي تمام

 

زشت كاري هاي اين مخلوق را دارد ، وگرنه من به جاي او چو بودم ،

 

يك نفس كي عادلانه سازشي ، با جاهل و فرزانه مي كردم .

 

عجب صبري خدا دارد ! عجب صبري خدا دارد !
+ نوشته شده در  جمعه پانزدهم بهمن 1389ساعت 18:47  توسط Daniel  | 

حتمی دلیل دارد !!!! ...

  مردی تاجر در حیاط قصرش انواع مختلف درختان و گیاهان و گلها را کاشته و باغ بسیار زیبایی را به وجود آورده بود. هر روز بزرگترین سرگرمی و تفریح او گردش در باغ و لذت بردن از گل و گیاهان آن بود.
تا این که یک روز به سفر رفت. در بازگشت، در اولین فرصت به دیدن باغش رفت.
اما با دیدن آنجا، سر جایش خشکش زد...
تمام درختان و گیاهان در حال خشک شدن بودند ، رو به درخت صنوبر که پیش از این بسیار سر سبز بود، کرد و از او پرسید که چه اتفاقی افتاده است؟
درخت به او پاسخ داد: من به درخت سیب نگاه می کردم و باخودم گفتم که من هرگز نمی توانم مثل او چنین میوه هایی زیبایی بار بیاورم و با این فکر چنان احساس نارحتی کردم که شروع به خشک شدن کردم...
مرد بازرگان به نزدیک درخت سیب رفت، اما او نیز خشک شده بود...!
علت را پرسید و درخت سیب پاسخ داد: با نگاه به گل سرخ و احساس بوی خوش آن، به خودم گفتم که من هرگز چنین بوی خوشی از خود متصاعد نخواهم کرد و با این فکر شروع به خشک شدن کردم.

از آنجایی که بوته ی یک گل سرخ نیز خشک شده بود علت آن پرسیده شد، او چنین پاسخ داد: من حسرت درخت افرا را خوردم، چرا که من در پاییز نمی توانم گل بدهم. پس از خودم نا امید شدم و آهی بلند کشیدم. همین که این فکر به ذهنم خطور کرد، شروع به خشک شدن کردم.

مرد در ادامه ی گردش خود در باغ متوجه گل بسیار زیبایی شد که در گوشه ای از باغ روییده بود.
علت شادابی اش را جویا شد. گل چنین پاسخ داد: ابتدا من هم شروع به خشک شدن کردم، چرا که هرگز عظمت درخت صنوبر را که در تمام طول سال سر سبزی خود را حفظ می کرد نداشتم، و از لطافت و خوش بویی گل سرخ نیز برخوردار نبودم، با خودم گفتم: اگر مرد تاجر که این قدر ثروتمند، قدرتمند و عاقل است و این باغ به این زیبایی را پرورش داده است می خواست چیزی دیگری جای من پرورش دهد، حتماً این کار را می کرد. بنابراین اگر او مرا پرورش داده است، حتماً می خواسته است که من وجود داشته باشم. پس از آن لحظه به بعد تصمیم گرفتم تا آنجا که می توانم زیباترین موجود باشم...
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 22:40  توسط Daniel  | 

نشانه های خوش شانسی با توجه به ماه تولدتان!


متولدین فروردین :
_ رنگ شانس : قرمزملایم
_ اعداد شانس : 6 ، 9 ، 15 و 343
_ روز اقبال : سه شنبه
_ همراهان مناسب : مرداد ، خرداد ، آذر


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  پنجشنبه هفتم بهمن 1389ساعت 22:14  توسط Daniel  | 

چند تا جمله که بهتره بدونید

1- به چشمی اعتماد کن که به جای صورت به سیرت تومینگرد و به دلی دل بسپار که جای خالی برایت داشته باشد و دستی را بپذیرکه باز شدن را بهتر از مشت شدن بلد باشد...

2- هوس بازان کسی راکه زیبا میبیننددوست دارند... اما عاشقان کسی را که دوست دارند زیبا میبینند...

3- وقتی تو زندگیبه یک در بزرگ رسیدی نترس و نا امید نشو... چون اگه قرار بود در باز نشه جاش دیوارمیذاشتن...

4- آنچه که هستی هدیه خداوند است و آنچه که میشوی هدیه تو به خداوند... پس بی نظیر باش ...

5- شریف ترین دلها دلی است که اندیشه آزار دیگران در آن نباشد ...

6- بدبختی تنها در باغچه ای که خودت کاشته ای میروید...

7- وقتی زندگی برایت خیلی سخت شد یادت باشه که دریای آروم ناخدای قهرمان نمیسازه.

8- هر اندیشهی شایسته ای به چهره انسان زیبائی میبخشد ...

9- قابل اعتماد بودن ارزشمند تر ازدوست داشتنی بودن است ...

10- نگو: شب شده است ... : بگوصبح در راه است.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 12:54  توسط Daniel  | 

جملاتی زیبا از دکتر علی شریعتی !!!! ...

برای شنا کردن به سمت مخالف رودخانه، قدرت و جرات لازم است.
وگرنه هر ماهی مرده ای هم می تواند از طرف موافق جریان آب حرکت کند.

وقتی که دیگر نبود
من به بودنش نیازمند شدم
وقتی که دیگر رفت
من به انتظار آمدنش نشستم
وقتی که دیگر نمی‌توانست مرا دوست بدارد
من او را دوست داشتم
وقتی که او تمام کرد
من شروع کردم
وقتی که او تمام شد
من آغاز کردم
چه سخت است تنها متولد شدن
مثل تنها زندگی کردن است
مثل تنها مردن.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 12:52  توسط Daniel  | 

درست شب قبل از اعدامش !!!! ...

خرین باری که دیدمش پانزدهم آگوست بود. درست شب قبل از اعدامش!
اصولا شب قبل از اعدام نمی ذارن که کسی به فرد اعدامی نزدیک بشه.
اون شبها من با شادی زیاد به تخت خودم می رفتم و روز بیست و هشتم آگوست رو انتظار می کشیدم و همش صحنه ای که قرار بود آزاد بشم رو برای خودم تو ذهنم مرور می کردم.

نیمه شب بود که یه عده با صدای خیلی زیاد درب سلول ما رو باز کردند و ادوارد زندانبان که بین بچه ها به “ادوارد حرومزاده” معروف بود، با لگدهای آرومی که به کتف من می زد من رو بیدار کرد. من روی پایین ترین تخت از تختهای سه طبقه زندان می خوابیدم چون به خاطر مشکل کلیه ام باید چندین بار به توالات می رفتم.

ادوارد از من خواست که باهاش بیرون برم و بدون اینکه به من چیزی بگه من رو به سمت اتاق زندانی های اعدامی می برد!
ترس تمام وجودم رو فراگرفته بود اما ازش هیچی نپرسیدم چون می دونستم که مراسم اعدام اینطوری نیست!
به سلول انفرادی فرانسیس که رسیدم دیدم که با طناب خیلی محکم به یه صندلی بستنش!
ادوارد بهم گفت که فرانسیس می خواسته خودش رو بکشه! می خواسته خودش رو از سقف حلق آویز کنه!
من از شدت تعجب داشتم شاخ در می آوردم. چون همه می دونستند که فردا صبح زود قرار بود فرانسیس رو تیرباران کنند!
اون چرا می خواست درست شب قبل از تیربارانش خوش رو بکشه؟
از ادوارد پرسیدم که چرا سراغ من اومدند و اون با حالتی توهین آمیز به من گفت که فرانسیس خواسته من رو ببینه!
من زیاد با فرانسیس دوست نبودم و اصلا” متوجه نمی شدم که چرا او می خواد من رو ببینه!
اداورد حرومزاده با لگد در سلول رو بست و از پست پنجره کوچک در بهم گفت که ده دقیقه دیگه من رو از اونجا می برند!

من: چی شده؟
فرانسیس: می خوام یه چیزی بهت بگم!
من: بگو
فرانسیس: تو باید بعد از بیرون رفتن از اینجا یه کاری برای من بکنی!
من: چه کاری؟
فرانسیس: من یه مادر کور دارم که در حال کر شدن هم هست و الان سالهاست تو خیابون هاستیگ پارک زندگی می کنه. شماره 24 طبقه 3.
من: خوب!
فرانسیس: اون اگه بفمه من اعدام شدم میمیره. تمام این پانزده سال رو به امید برگشتن من سر کرده. بعد از پدرم و دو تا برادرم که تو جنگ مردند، اون فقط منتظر منه. الان هم مدتهاست که داره با یه پرستار از آسایشگاه برادوید زندگی می کنه.
من: خوب من چیکار کنم؟
فرانسیس: می دونم شاید برات سخت باشه! اما ازت می خوام که وقتی آزاد شدی، به اونجا بری و بهش بگی که من هستی! خودت هم می تونی همونجا زندگی کنی. می دونم هم که خونه ای در بیرون از زندان نداری که تو زندگی کنی. همه این ها رو تو یه یادداشت نوشته بودم و داده بود اسمیت که وقتی خواستی بری بیرون بهت بده اما ترسیدم که به هردلیلی نوشته به دستت نرسه!

من از شدت تعجبب نمی تونستم حرف بزنم.از طرفی در برابر عشق این پسر به مادرش تسلیم بودم و از طرفی هم برام سخت بود که حرفهاش رو قبول کنم!

من: تو چرا امشب می خواستی خودت رو دار بزنی؟
فرانسیس: چون اگه تیربارانم کنند طبق قوانین مجرمین سیاسی، پول گلوله های تیرباران رو از خانواده ام طلب می کنند و اونوقت مادرم می فهمه که من مردم!

من: نگران نباش!
صدای ناهنجار ادوارد حرومزاده رشته افکارم رو پاره کرد که فریاد می زد و من رو صدا می کرد.
چشم در چشم فرانسیس دوخته بودم و سعی می کردم که با آخرین نگاهم آرومش کنم!.
+ نوشته شده در  سه شنبه پنجم بهمن 1389ساعت 12:40  توسط Daniel  | 

شما یادتون نمیاد........!

شما یادتون نمیاد، کاغذ باطله و نون خشکه میدادیم به نمکی ، نمک بهمون میداد بعدش هم نمک ید دار اومد که پیشرفت کرده بود نمک ید دار میداد، تابستونها هم دمپایی پاره میگرفت جوجه های رنگی میداد.
شما یادتون نمیاد، آخر همه فیلم ویدئو‌ها شو ضبط میکردن..........


ادامه مطلب
+ نوشته شده در  یکشنبه سوم بهمن 1389ساعت 19:32  توسط Daniel  | 

بنی آدم ...

معلم چو آمد٬ کلاس چو شهری فرو خفته خاموش شد. سخنهای نا گفته در دلها به لب نا رسيده فراموش شد. معلم گفت:" بيا احمدک درس ديروز را بخوان. بگو تا ببينم سعدی چه گفت؟ " زجا جست احمدک و بند دلش از اين ناگفته حرف ناگه گسست. به لکنت بيافتاد و گفت: بنـــــــــی آدم اعضـــــــــای يک پیکرند کـــــــــه در آفرينـــــــــش ز يک گوهـــــــــرند چـــــــــو عضوی بـــــــــه درد آورد روزگـــــار دگـــــــــر عضوهـــــــــا را نماند قـــــــــرار تو کـــــــــه٬... تو کـــــــــه... وای يادش نبود٬ جهان پيش چشمش ســـيه روی شد. ندای محبت ز هر سو بلند گيرد؛ و نارفته در گوش شد. معلم گفت به خوی گران:"مگر چيست فرق تو با ديگران؟ چرا احمدک کودنِ بی شعور نخواندی چنين درس آسان بگو؟؟ خدايا! چه ميگويد آموزگار؟؟ مگر نمی داند که اين در اين ميان بُوَد٬ فرق بين دارا و ندار.٬ که آنان به دامان مادر خوشند ولی... ولی من بی وجودش نهم سر به خاک. کنم با پدر پينه دوزی و کار٬ ببين! دست پُر پينه ام شاهد است. معلم گفت: به من چه که مادر ز دستت داده ای٬ به من چه که دستت پُر از پينه است! رود يک نفر پيش ناظم که او به همراه خود يک فلک آورد. احمدک چون اين سخنها را بشنيد ، ز چشمانش کور سوی دميد. به يادش آمد شعر سعدی و گفت :

تـــــــــو که از محنـــــــــت ديگران بی غمـــــــــی نشـــــــــايد که نامـــــــــت نهند آدمـــــــــی

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 21:1  توسط Daniel  | 

معنای دقیق بعضی چیزا...


متخصص کسی است که موضوع ساده یی را چنان پیچیده کند که باورت شود که پیچیدگی موضوع تقصیر توست! - ویلیام کاسل

اگر تلفن زنگ نزنه، منم!- جیمی بافه(خواننده ی امریکایی)

شاید کره ی زمین جهنم کره یی دیگر باشد!- آلدوس هاکسلی

بارزترین دلیل این که موجودات هوشمند در کهکشان زندگی می کنند این است که هرگز نکوشیده اند با ما تماس بگیرند!- بیل واترسن

نمی توانی همه چیز داشته باشی. کجا جایشان می دهی؟!- استیون رایت

دشمنان خود را دوست داشته باش. دیوانه شان میکند!- لی.دی ایست

به امید آن که دوست دارانمان دوستمان بدارند و آن ها که دوستمان ندارند، خداوند قلبشان راتغییرجهت دهد. اگر نتوانست قلبشان را تغییرجهت دهد، مچ پایشان را تغییرجهت دهد تا آنان را از لنگیدنشان بشناسیم!- دعای ایرلندی

منو به هوس نینداز. راهشو خودم بلدم!- ریتا لی بران

زندانی جنگی کسی است که در کوشش خود برای کشتن تو ناموفق بوده است واز تو می خواهد اورا نکشی!- وینستون چرچیل

عادت داشتم غذاهای طبیعی مصرف کنم تا این که دریافتم خیلی ها به دلایل طبیعی می میرند!- ناشناس

خداوندا! مرااز دانستن چیزهایی که نیاز به دانستن آن ها ندارم حفظ کن. مرا حتا حفظ کن از این که بدانم چیزهایی دانستنی هستند که من نمی دانم. همچنین مرا حفظ کن تا ندانم که تصمیم گرفته ام چیزهایی را ندانم!- داگلاس آدام

+ نوشته شده در  شنبه دوم بهمن 1389ساعت 20:59  توسط Daniel  | 

...

دوباره سیب بچین حوا من خسته ام بگذار از اینجا هم بیرونمان کنند.

روزگاریست که شیطان فریاد میزند آدم پیدا کنید سجده خواهم کرد...

دکتر شریعتی

+ نوشته شده در  جمعه یکم بهمن 1389ساعت 18:7  توسط Daniel  | 

داستان مرد خوشبخت !!!! ...

 

پادشاهی پس از اینکه بیمار شد گفت: "نصف قلمرو پادشاهی‌ام را به کسی می‌دهم که بتواند مرا معالجه کند".
تمام آدم‌های دانا دور هم جمع شدند تا ببیند چطور می شود شاه را معالجه کرد، اما هیچ یک ندانست.
تنها یکی از مردان دانا گفت: "فکر کنم می‌توانم شاه را معالجه کنم. اگر یک آدم خوشبخت را پیدا کنید، پیراهنش را بردارید و تن شاه کنید، شاه معالجه می شود".
شاه پیک‌هایش را برای پیدا کردن یک آدم خوشبخت فرستاد.... آنها در سرتاسر مملکت سفر کردند ولی نتوانستند آدم خوشبختی پیدا کنند. حتی یک نفر پیدا نشد که کاملا راضی باشد.

آن که ثروت داشت، بیمار بود. آن که سالم بود در فقر دست و پا میزد، یا اگر سالم و ثروتمند بود زن و زندگی بدی داشت. یا اگر فرزندی داشت، فرزندانش بد بودند. خلاصه هر آدمی چیزی داشت که از آن گله و شکایت کند.
آخرهای یک شب، پسر شاه از کنار کلبه‌ای محقر و فقیرانه رد میشد که شنید یک نفر دارد چیزهایی می‌گوید. "شکر خدا که کارم را تمام کرده‌ام. سیر و پر غذا خورده‌ام و می‌توانم دراز بکشم و بخوابم! چه چیز دیگری می‌توانم بخواهم؟"
پسر شاه خوشحال شد و دستور داد که پیراهن مرد را بگیرند و پیش شاه بیاورند و به مرد هم هر چقدر بخواهد بدهند.
پیک‌ها برای بیرون آوردن پیراهن مرد توی کلبه رفتند، اما مرد خوشبخت آن قدر فقیر بود که پیراهن نداشت!!!

+ نوشته شده در  دوشنبه بیستم دی 1389ساعت 21:37  توسط Daniel  | 

شــــــرافــت !!!! ...

 جانی بزرگ، صاحب ثروت و مقام حکومتی، برای تعویض گریم صورتش، اتاق رو ترک کرد
عکاس که بهت زده به نویسنده محبوبش خیره شده بود به سمتش رفت. خم شد و در حالی که داشت یقه لباس نویسنده رو مرتب میکرد آهسته و با لحن ملامتگری زیر گوشش گفت.... چرا حاضر شدی باهاش عکس تبلیغاتی بگیری؟

نویسنده که از ابتدا حواسش به دگرگونی و ناآرامی احوال عکاس بود، بدون مکث جواب داد
چرا حاضر شدی براش عکس تبلیغاتی بگیری؟

عکاس قد راست کرد. بعد چند لحظه سکوت، با همدلی بیشتری گفت: هیچوقت هیچکس نخاهد فهمید که من برای اون کار میکنم، حتی اگه بفهمن هم کسی اهمیت نمیده.

نویسنده با لبخند جواب داد: پس دست کم من دارم شرافتمندانه بهای امتیازاتی رو که به دست میارم، میپردازم
جانی بزرگ پیروزمندانه به اتاق برگشت و عکاس بهت زده به پشت دوربین

+ نوشته شده در  یکشنبه نوزدهم دی 1389ساعت 21:30  توسط Daniel  | 

همچو دود اي آسمان تا كي به خود پيچانيم

اي همه ساز تو بي قانون از چه ميرقصانيم

تا نهالي بودم از بادت نلرزيدم چو بيد

كين زمان كه آزاد سروم از چه ميترسانيم

من عقاب تيز چنگ آسمانم اي فلك

كي تواني هم قفس با طوطيان گردانيم

آتشم زن يكسره خاكسترم بر باد ده

تا به كي هر شب نشاني داغ بر پيشانيم..........

 

فقط يك لحظه مونده، تا كه دستات               بپوشونه تن زخمي مو با عشق

مي خوام گم شم توي عشقت كه شايد        بفهمي زندگي، يا مرگه يا عشق

مي خوام همسايه قلب تو باشه                  دل بي همزبون دوره گردم

به چشمام شك نكن، تا فرصتي هست         بذار دستاتو، تو دستاي سردم

به من تكيه كن و هم بغض من باش              كه ميمرم اگه از تو جدا شم

مي خوام تا دنيا دنياس عاشقونه                 رفيق و يار و همراه تو باشم

نيگا كن تو نگاه ابري من                            نترس از اين كه دل بستن گناهه

بذار خورشيد چشم تو بتابه                        كه رنگ سرنوشت من سياهه

چه قد آرومه دنيا وقتي اين جا                    زير سقف سكوت من نشستي

مگه حرفي مي مونه غير از اسمت              ترانه لاله وقتي كه تو هستي

غريبه نيستي ميدونم عزيزم                       كه انگار عطرتو مي شناسم از دور

مث تو قصه هاي كهنه من                         نجيب و بي ريايي گرچه مغرور

نيگا كن تو نگاه بي قرارم                           نترس از اين كه دل بستن گناهه

بذار دستاتو، تو دستاي سردم                    كي گفته دل سپردن اشتباهه.......

 

+ نوشته شده در  چهارشنبه پانزدهم دی 1389ساعت 18:19  توسط Daniel  | 

فقط 3 تا عکسه!

 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  جمعه دهم دی 1389ساعت 22:13  توسط Daniel  | 

 

به خدای خود نگوئید که من مشکلات بزرگی دارم به مشکلات

خود بگوئید که من خدای بزرگی دارم

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 12:44  توسط Daniel  | 

خیلی خیــــــــــلی شرمنده. میدونم که باید زودتر از اینا میذاشتم ولی آخه برای آپلود عکس مشکل داشتم.

ببخــــــــــشید

+ نوشته شده در  جمعه سوم دی 1389ساعت 12:34  توسط Daniel  | 

امید

 

زندگی باور میخواهد آن هم از جنس امیـــــــــــد!!

که اگر سختی راه به تو یک سیــــــــــــــــــلی زد!!

یک ندای قلبی به تو گوید که خـــــدا هست هنوز!!

+ نوشته شده در  جمعه بیست و ششم آذر 1389ساعت 18:49  توسط Daniel  | 

روی بالم يكی دو پر بكشيد

                                          دست مرهم بر اين جگر بكشيد

پای ساعات گريه های شما

                                         چشممان را شكسته تر بكشيد

محضر سبزتان نشد ، عكس

                                             يك گدا را به پشت در بكشيد

كفش مجروح سرنوشت مرا

                                              تا دم خيمه ات اگر بكشيد ...

.... راضی ام ، از خدام هم باشد

                                               تن من را بدون سر بكشيد

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

خلق می داند که در بهداری قُرب حسین    

دردها را بیشتر عبّاس درمان می کند

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه بیست و سوم آذر 1389ساعت 21:36  توسط Daniel  | 

ســـــــــــــــلام

خوبین؟ ایشالله که همتون خوبین.

اول اینکه این ایام و به همتون تسلیت میگم. و اینکه امیدوارم عزاداری هممون مورد قبول حق باشه

بگین ایشـــــــــــــــــــــالله!

بعدشم اینکه منم تو دعاهاتون فراموش نکنین که خیلی محتاجشم.

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 17:56  توسط Daniel  | 

شمع نیمه مرده

چون بوم بر خرابه دنیا نشسته ايم

اھل زمانه را به تماشا نشسته ايم

بر اين سراي ماتم و در اين ديار رنج

بیخود امید بسته و بیجا نشسته ايم

ما را غم خزان و نشاط بھار نیست

آسوده ھمچو خار به صحرا نشسته ايم

گر دست ما ز دامن مقصد كوته است

از پا فتاده ايم نه از پا نشسته ايم

تا ھیچ منتظر نگذاريم مرگ را

ما رخت خويش بسته مھیا نشسته ايم

يكدم ز موج حادثه ايمن نبوده ايم

چون ساحلیم و بر لب دريا نشسته ايم

از عمر جز ملال نديدم و ھمچنان

چشم امید بسته به فردا نشسته ايم

آتش به جان و خنده به لب در بساط دھر

چون شمع نیم مرده چه زيبا نشسته ايم

اي گل بر اين نواي غم انگیز ما ببخش

كز عالمي بريده و تنھا نشسته ايم

تا ھمچو ماھتاب بیايي به بام قصر

مانند سايه در دل شب ھا نشسته ايم

تا با ھزار ناز كني يك نظر به ما

ما يكدل و ھزار تمنا نشسته ايم

چون مرغ پر شكسته فريدون به كنج غم

سر زير پر كشیده و شكیبا نشسته ايم

+ نوشته شده در  دوشنبه بیست و دوم آذر 1389ساعت 17:49  توسط Daniel  | 

خسته ام ....

خسته ام خسته از اوضاع ملال آور شهر

حرف ما حرف دل ماست اگر بگــــــــذارند ...

+ نوشته شده در  پنجشنبه هجدهم آذر 1389ساعت 20:34  توسط Daniel  | 

فاجعه ...

+ نوشته شده در  شنبه سیزدهم آذر 1389ساعت 21:36  توسط Daniel  | 

شاید ...

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 13:59  توسط Daniel  | 

سـاز گیـــــــــــــــتار دلم آهنگ توست

حس نکردی یک نفر دلتنگ توست...؟

بوی یوسُف میدهد پیراهنت

پیـــــــر کنعانم برای دیدنت

+ نوشته شده در  جمعه دوازدهم آذر 1389ساعت 11:11  توسط Daniel  | 

مهر خوبان

مهر خوبان دل و دين از همه بي پروا برد

رُخ شطرنج نبرد آنچه رخ زيبا برد

تو مپندار كه مجنون سر خود مجنون گشت

از سمك تا به سُهايش كشش ليلي برد

من به سرچشمه خورشيد نه خود بردم راه

ذره ايي بودم و مهر تو مرا بالا برد

من خس بي سر و پايم كه به سيل افتادم

او كه مي رفت مرا هم به دل دريا برد

جام صَهبا ز كجا بود مگر دست كه بود

كه درين بزم بگريد و دل شيدا برد ؟

خم ابروي تو بود و كف مينوي تو بود

كه به يك جلوه ز من نام و نشان يكجا برد

خودت آموختِيَم و خودت سوختِيَم

با برافروخته رويي كه قرار از ما برد

همه ياران به سر راه تو بوديم ولي

خم ابروت مرا ديد و ز من يغما برد

همه دل باخته بوديم و هراسان كه غمت

همه را پشت سر انداخت مرا تنها برد...

+ نوشته شده در  چهارشنبه دهم آذر 1389ساعت 23:13  توسط Daniel  | 

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری ششم www.pichak.net كليك كنيد


اگه از عکسا خوشتون میاد تو نظرات بگین تا بیشتر بذارم

تصاوير جديد زيباسازی وبلاگ , سايت پيچك » بخش تصاوير زيباسازی » سری پنجم www.pichak.net كليك كنيد

+ نوشته شده در  سه شنبه نهم آذر 1389ساعت 23:19  توسط Daniel  |